تبليغاتX
" دلواژه "
" دلواژه "
† آماده شو برای پیروزی † ......... † Ready For The Victory †

ســـــــــــــــــــــلام به همه ی دوستای دلواژه ای
یه مدت نبودیم! ببخشید!
امتحان و بدبختی و افتادن و مشروطی!
ای خدا از دست این امتحانا که ضد حال می زنه به این جوونا!
مخصوصا اونایی که دلاشون گنجشکیه
هــــــــــــــــی! بسوزه پدرش ...
یه کم متفاوت تر از قبل قراره کار کنیم چون دلواژه داره یکنواخت میشه.
چندتا ایده داریم که اگه خدا بخواد به زودی عملیشون می کنیم

هوای تو

امشب دلم هوای تو را دارد
می خندم و برا ی تو می خوانم
آری شبیه حال بهارانم
می گریم و به یاد تو می مانم
گویم به خود که دیدن روی تو
یک حادثه است تازه و بی تکرار
در ذهن من نگاه تو جا مانده
مانند مرهمی به تن بیمار
پاکی و عشق منجی قلب ماست
این جمله را به خاطر خود بسپار
باشد که عشق در دل ما جوشد
دل را به دست دلهره ها مسپار
عشقی به من ببخش که با نورش
شبهای بی ستاره سحر گردد
از تابش و تلالو خورشیدش
گرما به قلب یخ زده برگردد ...




نوشته شدهسه شنبه 9 تیر1388 توسط مری

 

با هر آنچه داشتم برگشتم خسته از همه بی تفاو تی ها خسته از همه لجبازی های کودکانه

خسته از با خود بودن خسته از با تو نبودن دلتنگی هایم شکل تو شده است خواب هایم بوی

تو را می دهد دستم شبیه دستهایت شده راستی دستهایمان چه شکلی بود.

بال بال می زدم که برگردم پر پر می شدم که ببینی ام همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن

و حالا که برگشتم آیا مرا می بینی؟ آیا مرا نقاشی می کنی؟ آیا برایم باز هم می خوانی؟... 

برگشتم با هر انچه داشتم .نگو نمیشناسی ام من شبیه دیروز توام و تو حالا شبیه دیروز من

بیا تو دیروزی باش و بگذار من امروزی باشم. نگاهم کن خیلی... نگاهم کن خیلی

 




نوشته شدهپنجشنبه 14 خرداد1388 توسط مری

 

و یادت هست در یک عصر پاییزی چه ها کردی

مرا تنهای تنها با دلی غمگین رها کردی

گذشتی نرم نرمک از نگاهی مانده در  باران

چرا با روح سرگردان من اینگونه تا کردی

تمام شعرهایم را برایت یک به یک خواندم

بگو دیوان شعرم را چرا ماتم سرا کردی

و گفتی زیر لب رفتم ، بمان با درد تنهایی

ندانستی غمی شیرین برایم دست و پا کردی

همین امشب دلم می میرد از احساس تنهایی

چه می داند کسی شاید به مرگم اعتنا کردی

 




نوشته شدهیکشنبه 10 خرداد1388 توسط مری

 

می‌گویند مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم
حوایم نامیدند یعنی زندگی
تا در کنار آدم، یعنی انسان
همراه و هم‌صدا باشم
می‌گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان‌شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ‌ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ‌ها
تا شاید راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند

نسل انسان زاده منست
من، حوا
فریب خورده شیطان
و می‌گویند که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌ افکند

شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می‌دهند
اقرار می‌کنم
دلی پاک
معصومیتی از تبار فرشتگان
و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

با گذشت قرن‌ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند

فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص‌العقل و نیمی‌ از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشهایم کردند

اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را
بر برگ برگ روزگار
هرگز
منکر نخواهند شد

من
مادر نسل انسانم
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم
من
درست همانند رنگین‌کمان
رنگ‌هایی دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای آدم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو آفرید

پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپت
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من!

 

 




نوشته شدهجمعه 8 خرداد1388 توسط مری

 

سلام به همه ی دلواژه ای های عزیز

این پست رو به خاطر ماهگرد قشنگترین روز واسه مری و معین می ذارم

به مری جون و داداش معینم تبریک می گم

امیدوارم از این به بعد سالگردها رو تبریک بگم

 

 

از امشب
خوابهایم برای تو
از این پس
باچشم های باز می خوابم
از اینجا به بعد
چشم هایم از تا غروب نگاههای آشنا می آید
و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم
از اینجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راههای پراز چتر رفته برمی گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی دید
از اینجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خیره می شود
از اینجا به بعد
دنیا زیر قدم هایم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنیا می خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهایم را خواهی دید




نوشته شدهسه شنبه 5 خرداد1388 توسط مهی

 

چرا پیوسته می گویی دل شیدا نمی بینم
چرا پیوسته می گویی قد رعنا نمی بینم
چرا با آیه های یاس خود دایم پریشانی
و گویی از پس امروز خود فردا نمی بینم
چرا با این همه دریا فقط از قطره می گویی
تلنگر می زنی بر خود که من دریا نمی بینم
چرا با این همه عاشق تو از معشوق بیزاری
و مجنون وار می گویی که من لیلا نمی بینم
همه زیبا و شیدایند در این عالم که می بینی
عوض کن رنگ چشمانت نگو زیبا نمی بینم 

                                                                       




نوشته شدهشنبه 2 خرداد1388 توسط مهی

من پریدم...
من از آن جوی روان..
بر سراشیبی آن کوه بلند..
غافل از چشمه ی بیرنگ سقوط..

.

من دویدم در علفزار جوانی
سبز شدم..
روییدم همرنگ طبیعت دوستان قدیم..

.

من تنیدم در دلم پیله ی تنهایی را
سایه ی پررنگ خیال..
نغمه ی تلخ جدایی را..

.

من ندیدم..
من به یک لحظه جوانی را که بود عاشق
سراپای تنش معشوق و اشک بر گونه اش صادق..

.

من خریدم..
من به جان حرف بزرگمردان
که باشد دست غم پشت و پناهت..

"مهدی شوریا"




نوشته شدهجمعه 1 خرداد1388 توسط مری

 

در کلاس روزگار
درس های گوناگونی هست:
درس دست یافتن به آب و نان!
درس زیستن در کنار این وآن،
درس مهر،
درس قهر،
درس آشنا شدن.
درس با شک و غم ز هم جدا شدن!
در کنار این معلمان و درس ها،در کنار نمره های صفر و نمره های بیست،
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها
تمام عمر،
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست : مرگ
و آنچه درس می دهد،
زندگی است.

 

 

اکنون که می روی

تنها دو صدا به گوش من آشناست

یکی صدای پای تو که می روی

دیگری صدای پای مرگ که می آید ...

 




نوشته شدهسه شنبه 29 اردیبهشت1388 توسط مری

 

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!

 





نوشته شدهشنبه 26 اردیبهشت1388 توسط مهی

 

تا با توام
از خوب و بد دنیا،
از همه چیز و همه کس،
آزادم تا انتهای رویای ما

تا با منی
مرا هیچ هراسی نیست از تنهایی
غصه ها را خواهم راند،
غم ها را خواهم کشت،
می توانم باشم در اوج شکیبایی

اما ...
همین که می روی،
دنیایی برایم هیچ می شود.
قطره قطره ی نگاه پر خواهشم را
چگونه توانم سد زدن؟!

وقتی که می روی
باز از غم نبودنت پر می شوم
می بارم
می گریم
از هجوم بی تو بودن ها
در خلوت خود گم می شوم

روزهای سرد بی تو ماندن را چه کنم؟
وقتی حتی ثانیه ای نبودنت،
مرا سالی می گذرد!

 

تقدیم به همونی که خودش می دونه این شعر واسه اونه




نوشته شدهچهارشنبه 23 اردیبهشت1388 توسط مری

 

 

قطره دلش دریا می خواست .خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا می گفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی . راهی از رنج،عشق و صبوری .
قطره هم هر بار چیزی تازه از رنج عشق و صبوری می آموخت تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست،
روز دریا شدن و خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را.
روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت آری هست.
قطره گفت: پس من آن را می خواهم بزرگترین را ، بی نهایت ترین را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدمی نهاد. آدم عاشق بود و دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را
در آن بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.
قطره از قلب عاشق عبور کرد و آدمی عشقش را درون آن ریخت . وقتی قطره از چشم عاشق چکید،
خدا گفت: حال تو بی نهایتی، چون عکس من در اشک عاشق است.

 

 




نوشته شدهدوشنبه 21 اردیبهشت1388 توسط مهی

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است…
دلم برای کسی تنگ است ...




نوشته شدهچهارشنبه 16 اردیبهشت1388 توسط مری

 

از پشتِ بغضِ ترک خورده ی نگاهم،

دوستت دارم ها را باور کن.

باور کن که نگاهم ردپای نگاهت را می جوید

دستان خسته و ناتوانم را حسی نیست،

اما باز از تو و مهربانی ات می نویسند.

ای مهربان!

دلتنگ توام .

در تنهایی ناباورانه ام رهایم نکن

بازگرد به من،

بیا تا مرز یکی شدن،

بمان تا آخرین قطره ی دریا

بیا و غرور خُرد شده ام را با تار و پودی از وجود زلالت به هم وصله کن.

گرچه این من، دیگر من نیستم

تمامی وجودم از آن تو.

اما تو را به چشمان روشن خدا سوگند،

ذره ای از من برایم بگذار

تا در روز مبادا تقدیمت کنم ...

 

 

 تقدیم به زندگی

"مری"




نوشته شدهجمعه 11 اردیبهشت1388 توسط مری

 

روز پرستار رو به همه ی مهربونا تبریک می گم. مخصوصا مامان خودم

مامانی روزت مبارک




نوشته شدهپنجشنبه 10 اردیبهشت1388 توسط مری

 

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
 از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

"فروغ فرخزاد"

 




نوشته شدهچهارشنبه 9 اردیبهشت1388 توسط مری
.: Weblog Themes By www.javalord.mihanblog.com :.